۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه
ما مرده ايم و خود بي خبريم

جز اين كلمات نمي توانم به كلمه اي بهتر يا بدتر فكر كنم. اگر قرار باشد كه مردن فقط به روح ختم شود روح ما سال هاست كه از جسممان پر كشيده و ما هنوز بي خبريم.
اگر انساني بدون آزادي حتي اگر نسبي بدون امنيت بدون هر آنچه كه نيازمند يك انسان بودن است هنوز هم به اين گونه زندگي كردن ادامه مي دهد پس ترس از مرگ چيست؟
يك روز آزاد بودن بهتر است يا صد سال در قفس ماندن ؟
شايد بهتر بود انشا يي با اين موضوع مي نوشتيم چون هم علم داريم هم ثروت ولي آنچه را كه بايد داشته باشيم را نداريم.كاش بلد بوديم اعتراض كنيم. كاش مي توانستيم حرف بزنيم و به جاي اين كه سال ها تقصير خود را به گردن يكديگر بيندازيم بلد بوديم كه بسازيم. اگر هنوز به جوجه هاي يك روزه كه زير پا له مي شوند به درختاني كه بي سبب قطع مي شوند به گياهاني كه بي آب مي ميرند و به حيواناتي كه داخل نايلون هاي مشكي دفن مي شوند بي تفاوت هستيم و ميليونها مواردي كه شايد نامش جزئي باشد ولي از همين جز ها ست كه امروز نمي توانيم هيچ تغييري در كل ها انجام دهيم و نسبت به انسانهايي كه در نايلون هاي مشكي قرار مي گيرند و زير خاك دفن مي شوند و يا اجزاي بدنشان بي سبب قطع مي شود و زير پا له مي شوند همچنان بي تفاوت باقي بمانيم.دور از ذهن نيست كه چنين آغازي، پاياني چنين داشته باشد.
بيست و دوم تير هشتادونه


برچسب‌ها:

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه
کوررنگی


این روزها نه تنها از تو می خواهند کور باشی بلکه باید کوررنگ نیز باشی. وقتی تمام تلاشت بر این است که مردم را با رنگها آشنا کنی و رنگ را به زندگی آنها بازگردانی، این روزها سعی می کنند آنرا از تو بربایند. واقعا دیگر نمی دانم از کدامین درد بنویسم که این دردها فقط همین جا وجود دارد.با یک برچسب
Made in iran
دیگر این اتفاقات مرا یاد هیچ فیلم یا داستانی نمی اندازد چون در هیچ جای دنیا مانند ما از دردهای بی مورد ناله نمی کنند. و این روزها خیلی شاد بودیم که بحث داغ رنگها نیز به آن اضافه شد.
و ما هنوز به تماشا نشسته ایم. اگر زمانی ازشعر دهانت را می بویند شاملو دور بودیم،امروز دیگر از آن نیز گذشته ایم. درد ما دیگر در شعر نمی گنجد.
ترا جریمه می کنند اگر پیرهنت رنگی باشد. چطور می توان برایش شعر نوشت.تنها می شود برایش گریست و آنرا به کوله پشتی ات که از بدو تولد به تو هدیه می دهند گذاشت و منتظر ماند و منتظر ماند تا چه روزی و چه کسی..
یک تیر هشتاد ونه

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه
ماهي به نام خرداد

خرداد، ماه عجيبي است. ماهي پر از اميدها و نا اميدي ها.شايد بشود برايش شعر گفت يا داستان نوشت و حتي برايش گريست.
هركسي تعبيري از آن دارد. بعضي ها به گذشته مي نگرند و به حال، بعضي ها فقط به حال مي نگرند و براي تماشاي فوتبال جام جهاني و يا رفتن به مسافرت، خرداد متفاوت تر از ماه هاي ديگر است.
اگر پشت هر دري بايستي قصه هزار و يكشب مي شود.ديشب برنامه اي را مي ديدم كه مرا بيشتر از اين ماه مي ترساند. حقيقت ها بيشتر از ما ه هاي ديگر از بين مي رفتند و به دروغ ها مي پيوستند و دروغ ها جايش را به ايماني مي دادند كه ترا وادار مي كرد آنرا باور كني.
يك لحظه از خود پرسيدم اگر باور كني كه مي كنند چه آسان مي شود پذيرفت. فقط كافي است ديده هايت را از ذهنت پاك كني و تصوير هايي كه برايت نشان مي دهند را بپذيري و ديگر تمام است. در طول برنامه به ياد رمان ميرا كريستوفر فرانك بودم. وقتي آنرا خوانده بودم يك نوجوان محسوب مي شدم و داستان برايم فقط يك داستان بود ولي حالا تمام كتاب ها و فيلم ها،اردوگاههاي آشويتس،هيروشيما،ناكازاكي، آفريقاي هميشه گرسنه و تمام تصويرهاي تاريخ در من زنده مي شوند.
حالا كه دارم مي نويسم بيست و دوم خرداد است. جمله اي در دفتر روزانه ام نوشته بودم كه من به دوستي گفتم : وقتي اتفاقي مي افتد درباره آن صحبت مي كنيم و اگر نيفتد درباره آن صحبت نخواهيم كرد و او در جواب گفت: كدام اتفاق؟
گفتم: هر آنچه كه در گذشته بوده و در حال است.
گفت: گذشته ها كه گذشته و در حال اتفاقي نيست.
همين. چه ساده مي شود زندگي كرد. آواز پرندگان را مي شنوي اي دوست؟
بيست و دوم خرداد هشتادونه

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه
خوش به حال ما که هنوز امیدواریم



ما که آزادی را دوست نمی داریم
نمی توانیم نان آنرا هم بخوریم
و اگر هم بخوریم آنرا هضم نخواهیم کرد
گاندی
خوش به حال ما که هنوز امیدواریم و خوش به حال امید ما که هنوز زنده ایم.
گاهی واقعا نمی دانم آیا باید نوشت یا بدون نوشتن هم تا چه حد می توان تحمل کرد.
دیگر نامش درد نیست رنج نیست حتی می ترسم بگویم که شاید عادت هم نیست.
اگر واقعا به جمله گاندی نرسیده ایم دیگر حتی شعار ندهیم. اجازه دهیم در این حالتی که نامش معلوم نیست بسر بریم.
امروز این سوال را هزاران بار از خود پرسیده ام اگر قرار بود فقط در ظاهر بمانیم چرا یکعده به جای ما مردند و اگر دوباره قرار است یکعده دیگر بمیرند اصلا چه نیازی به امیدهای واهی است. واقعا عذاب آور است این گونه زندگی کردن. این که خود را پنهان کنیم و از کسی دیگر انتظار داشته باشیم.
اگر به معنی وحدت نرسیده ایم آرزوهایمان باشد برای یک فصل دیگر.
علت این نوشتن از جایی نشات می گیرد که می بینی یکعده برای آرمانها یشان از جان می گذرند و این هدف را برای همه بر می گزینند و عده ای بسیار در صدد آرمانهایی هستند که فقط فردی است.
همان قصه بیا و بنگر است.
حال بعد از گذشت این همه مدت امید ما به از جان گذشتگان باشد یا به آن بسیار.
یک خرداد هشتاد ونه

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه
برای یک دوست



از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

احمد شاملو/ازمجموعه باغ آینه

بیست و نهم اردیبهشت هشتادونه

برچسب‌ها:

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
بشقابی برای دیگران








در هر نوبت غذایی که می خوریم چند هزار انسان گرسنه پنهان شده اند. شاید اگر بخواهیم این طور فکر کنیم نشود هیچ وعده غذایی را خورد ولی باید این طور فکر کرد.
این که چند درصد از غذایی که مقابلمان است برای دیگران است و مهمتر از آن چطور می توان همان مقدار را با دیگران سهیم شد.این مسئله جواب واحدی ندارد ولی هرکس می تواند برای خودش برنامه ای تنظیم کند. قسمتی از خرید روزانه خود را با کسی که نیازمند است قسمت کند. اولین سوالی که همیشه پیش می آید این است مگر با یک نفر می شود دنیا را از گرسنگی نجات داد؟
اگر هر کس را یک نفر در نظر بگیریم برای او یک نفر نیازمند آن بیرون ایستاده و مهم تر از آن مگر یک نفر کم است.پل نیومن بازیگر معروف هالیوود همیشه نصف غذای خود را می خورد و بقیه آنرا برای دیگری می گذاشت. در این باره می گوید :همیشه یک نفر وجود دارد که به این مقدار نیازمند باشد. پل نیومن در زندگی اش توانسته بود چندین موسسه خیریه راه اندازی کند و به نظر من علت این که این انسانها را دوست داریم فقط هنرشان نیست بلکه هنر زندگی شان است که می توان از آنها بسیار آموخت.
امیدوارم آن شخص نیازمند که بخشی از وجود ما است و آن بیرون منتظر است را بیابیم. آن قسمتی که در هر وعده غذایی ما پنهان شده و او همان است که در لیست انسانهای گرسنه جا گرفته و آمار سازمان برنامه جهانی غذا حکایت از آن دارد.
اگر شما راه حل بهتری سراغ دارید و یا کسانی را می شناسید که نیازمند کمک هستند معرفی کنید.مطمئن باشید که می شود دنیا را از گرسنگی نجات داد.
بیست و هفتم اردیبهشت هشتادو نه
www.efeh.com

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه
يك روز براي صلح

اين نوشته درباره كودكاني است كه به بيماري اوتيسمي مبتلا هستند و در آسايشگاهي به نام فرخنده نگه داري مي شوند. بيشتر اين كودكان- كه تعداد آنها در حال حاضر هشتاد و چهار نفر است- از طرف والدين رها شده اند و در شرايط ناگواري بسر مي برند. من وقتي مطلبي كه درباره اين كودكان برايم فرستاده شده بود را خواندم تصميم گرفتم همراه دوستاني كه مي توانند به اين كودكان كمك كنند به آسايشگاه فرخنده برويم تا از نزديك شاهد زندگي آنها باشيم.
قرار ما آسايشگاه فرخنده روز پنجشنبه سيزدهم اسفند هشتادوهشت،ساعت دوازده است. دوستاني كه مي خواهند در اين روز كه به نام روز صلح سبز نامگذاري شده است حضور داشته باشند و با كمك هاي خود چه نقدي و چه غير نقدي مي توانند به گروه صلح سبز بپيوندند و باعث خوشحالي كودكاني بشوند كه اميد را فراموش كرده اند. شايد وقتي اين مطلب را مي خوانيم همديگر را نشناسيم ولي روز پنجشنبه قسمتي از پرنده صلح باشيم كه مدتهاست انتظار آنرا مي كشيم. من به همراه كودكان آسايشگاه فرخنده روز پنجشنبه منتظرتان هستيم.
آدرس مرکز:
تهران - میدان آزادی - خ محمد علی جناح - خ شهید صالحی - خ شهید ناصرولدخانی - پلاک 66 - مرکز نگهداری کودکان معلول فرخنده
شماره تلفن مركز:66005779
يازده اسفند هشتاد و هشت

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
خانه هنوز سياه است

نوشته ای که پیش رو دارید یادداشتی بر بابا باغی است که بر خلاف نامش باغ نیست،جذامخانه است.
بیشتر مردم درباره بیماری جذام و علت ابتلا به آن بی اطلاع هستند و تعدادی به کمک فیلم فروغ فرخزاد با جذام آشنایی دارند.
نکته ای که باید گفته شود این است که بیماری جذام ریشه کن شده و کسانی که در بابا باغی زندگی می کنند یا سالمند محسوب می شوند یا به خاطر نگرش و باور اشتباه مردم در آنجا ماندگار شده اند.
یکی از دلایلی که باعث شد بنویسم این بود که مردم بعد از گذشت سالها و با از بین رفتن بیماری هنوز هم از پذیرفتن آنها به عنوان شهروند امتناع می کنند.
تا کی قرار است کسی به دلیل داشتن ظاهری که پسند ما نیست دور از ما و به عنوان شهروند درجه دوم زندگی کند.
باور و نگرش مردم با گذشت سالها تنها چند درصد ناچیز تغییر کرده و همین باعث می شود فرزندانی که در بابا باغی بزرگ می شوند با مشکلات ادامه تحصیل و اشتغال مواجه شوند؛و نه تنها یک نسل بلکه بقیه نسل ها به علت نام جذام از زندگی محروم بمانند.
در سفری که به آنجا داشتم چیزی که باعث آزارم شد همان حد و مرزهایی بود که در فیلم خانه سیاه است به چشم می خورد. سیاهی که هنوز هم بر وجود مردمش سنگینی می کند و هر بار درها بسته می شوند و آنها را جا می گذاریم.
اگر کسی بدون در نظر داشتن زمان ساخت، فیلم را ببیند مطمئنا همان نگاه و تفکر امروزه را نسبت به آنها خواهد داشت.شاید برای ما زمان مهم نباشد ولی برای ساکنان آنجا به مثابه زندگی است که از دست داده اند و دیگر نمی خواهند نسل های بعد تباه شوند.
آیا از خود سوال کرده ایم که فیلمساز تنها به دلیل متفاوت بودن سوژه به آن پرداخته یا فیلم قرار بود هدف دیگری داشته باشد؟
هدفی به مانند از میان برداشتن مرزها و تحول نگرش به انسانهایی که زمانی با باکتری باسیل زندگی کرده اند.
وقتی قدم در سالنی می گذاری که از سالمند ها مراقبت می کنند همان ترس قدیمی را در چهره شان می بینی.انگار مرزی بین ما و آنها وجود دارد که باعث می شود از دور نظاره گر باشیم و بیشتر اوقات آنها را از یاد ببریم.
همان دوربینی که زمانی قرار بود آنها را با مردم آشتی دهد حالا از وجود آن می ترسند؛چرا که ممکن است کسی صورت یا دست آنها را ببیند و دیگر به سراغشان نرود.
نیازی نیست حرفی بزنند تا به عمق کاری که انجام می دهیم پی ببریم.یک انسان را به دلیل نگرش شخصی از جامعه طرد کرده و به کنجی هدایت می کنیم.
نمی دانم چند نفر این نوشته را خواهد خواند و یا چند نفر تصمیم رفتن به بابا باغی تبریز را خواهند داشت؛این بار سعی کردم به عنوان کسی که بیرون از آنجا زندگی می کند بدون دوربین و گرفتن عکس درباره ساکنان بابا باغی بنویسم و بگویم دیگر وقت آن رسیده-و حتی سپری شده- که حد و مرزها را از میان برداریم ،نگرش خود را تغییر دهیم-شاید تغییر نگرش مستلزم زمان باشد- و آنها را به عنوان شهروند در میان خود جای دهیم.

بابا باغی مانند هر ارگان دیگر نیاز به کمک های مادی و معنوی دارد. مشكلات عمده اي كه بابا باغي با آن مواجه است عبارتند از:مشكلات مالي ادامه تحصيل فرزندان،اشتغال فرزندان بيكار،تعميرات اساسي ساختمان ها ي مسكوني.
شماره حساب مركز90018 بانك صادرات شعبه باغ گلستان تبريز كمك به مجذومين جهت دريافت كمك هاي نقدي و انبار واقع در اين مركز براي دريافت كمك هاي نقدي و غير نقدي اعلام آمادگي مي نمايد.
تلفن بابا باغي با پيش شماره0411: 2692332- 2692322
تلفن فكس:2692320
چاپ شده در مجله شوكران شماره سي وشش و سي هفت،اسفند هشتادوهشت

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه
اين اشعار را با حوصله بخوانيم

بعضي روزها هست كه انسان حوصله زندگي را ندارد و بعضي روزها زندگي حوصله انسان را ندارد.شايد براي شما هم پيش آمده كه شعري،قصه اي يا جمله اي زيبا را بخوانيد و دوست داشته باشيد در آن دم آنرا با همه تقسيم كنيد. وقتي اشعار اورهان ولي شاعر ترك را مي خواندم همان حس در من ايجاد شد تا آنرا با ديگران سهيم شوم.
شهرام شيدايي اين اشعار را به فارسي ترجمه كرده است.همان شاعر و نويسنده اي كه بعلت بيماري سرطان دو ماه پيش درگذشت.

درخت

سنگي انداختم به درخت
سنگم به زمين نيفتاد
سنگم به زمين نيفتاد
سنگم را درخت خورد
سنگم را مي خواهم
سنگم را مي خواهم!

شعر سوراخ

جيب سوراخ /جليقه سوراخ
سر آستين سوراخ /ردا سوراخ
تنبان سوراخ /پيراهن سوراخ
آبكشي مگه برادر!

**
هر روز اين دريا اين قدر زيباست؟
هميشه اين طور ديده مي شود آسمان؟
هميشه اين قدر زيباست
اين اشياء، اين پنجره؟
نه،
به خدا نه،
كاسه اي زير نيم كاسه است.
بيست بهمن هشتادوهشت

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه
مرگ كسب و كار من نيست

دوستاني كه مطالب و نوشته هايم را مي خوانند پرسيده اند كه چرا اينهمه درباره
تلخي ها مي نويسم و چرا داستان هايم را در وبلاگ منتشر نمي كنم. سوال خوبي است ولي پاسخش به قدري ساده است كه پيچيده به نظر مي رسد.نمي خواهم در فضايي كه سياست موج مي زند داستاني بنويسم، چرا كه هر چه قدر هم بخواهي از آن دوري كني در تار و پود اثري كه خلق مي كني رخنه مي كند و حتما مي دانيد هنري كه درباره سياست نوشته شود پايدار نخواهد ماند. درباره تلخي ها... واقعا صحنه شادي نمي بينم كه بتوانم آن را به تصوير بكشم. نه اين كه كاملا نااميد باشيم نه. اتفاقا پر از اميد هستيم.آيا جز اين است كه براي زيباتر شدن بايد زجر كشيد. مي دانم اين كشيدنها بي نتيجه نخواهد ماند.در آخر داستانم را به كساني تقديم مي كنم كه در انتظار صلح هستند و آرزو مي كنند همان پرنده سفيد نمادين با برگ زيتون را در آسمانشان ببينند.
هشت دي ماه هشتاد و هشت

درختان شاه بلوط

شب از نیمه گذشته بود.صدای زوزه گرگ ها از دور شنيده می شد.روی دیوار بلند که برف رویش يخ زده،ایستاده بودیم. تاریکی به مانند تابلويی سياه مقابلمان قد علم كرده بود.به نور کوچکی كه در دور دست ها سوسو می زد خيره شده بوديم. آيا او هم به آن نقطه فکر می کرد و خیال رسیدن به آنجا را در ذهن می پروراند.زمان به کندی می گذشت؛انگار هر چه سعی می کردیم از دیوارهای سیمانی و اتاق های کوچک غمگین خلاصی یابیم نمی شد و نیرویی مانند دستی بزرگ و سنگين ما را به آنجا بر می گرداند.
داخل زندان آشوبی به پا شده بود؛ زنان هم بند خود را می ديدم كه در تاريكی با موهای آشفته هر چه که دستشان بود روی ميله ها می كشيدند و ترانه ای را می خواندند كه وقتی كسی از زندان آزاد می شود.صدای سوت نگهبان ها لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و امید رفتن و رهايی در ذهن مان رنگ می باخت.
دستش را محكم در دست گرفتم؛دستانش سرد بود و می لرزید معلوم بود ترسيده است و نمی خواهد از روی ديوار بپرد.مقاومت می كرد؛او را دنبال خود كشيدم و هر دو روی برف های يخ بسته افتاديم.ترس،سرما،زوزه گرگها و كمی اميد كه برايمان باقی بود باعث می شد كه دردی حس نكنيم.بلند شدم مانند چوب خشكی او را دنبال خود می كشيدم.استخوانی نزديك قوزك پايم به پوستم فشار می آورد باهر قدم کمی بیشتر در پوست فرو می رفت.
شب از صدای گلوله ها و نفس های ما پر شده بود. لحظه ای دستش از دستم رها شد. روی زمین افتاده و گریه می کرد نمی توانستم آرامش کنم. اگر دوباره به زندان بر می گشت طاقت نمی آورد.دیگر زمانی باقی نمانده بود.صورتش به برف هاي يخ زده جسبيده بود و با صدای بلند گریه می کرد. دستانم در تاریکی به دنبالش می گشت فقط صدای گریه هایش بود که دور و نزدیک می شد. احساس کردم جسمی گرم در قلبم فرو رفت.گرمایش چند لحظه در وجودم باقی ماند بعد به مانند شمع کوچکی خاموش شد.
سرما توان راه رفتن را از ما گرفته بود، احساس می کردم تمام استخوان هایم ترک بر می دارد، شاید همین طور بود صدایشان را می شنیدم كه از هم فاصله مي گرفتند.
چهره دخترم مقابل چشمانم نقش بست . قول داده بودم تا او را به جايي كه نقاشي كرده بوديم ببرم. باغ بزرگي كه پر از درختان شاه بلوط بود.همان که نقاشی اش را روی کاغذ کاهی که گوشه هایش زرد شده بود کشیدیم. مداد رنگی سبز نداشتیم با سیاه نقاشی کردیم ولی در ذهنمان آنجا را همانطور که در کارت پستال دیده بودیم تجسم کردیم. حالا فاصله من با دخترم و درختان کمتر شده بود.
با خود می گفتم چه می شد اگر نگهبان ها بایستند و دیگر از تعقیب دست بردارند. نمی توانستم طعم آزادی و یا دیدن دوباره دخترم را برای آن ها توضیح دهم،هیچ فایده ای نداشت ؛دلم می خواست معجزه ای رخ دهد و نامرئی شوم.
سرما چشمانم را می سوزاند و آب روی مژه هایم یخ می زد.احساس می کردم دیگر پاهایم روی زمین بند نیست.نفس هایم نامنظم شده بود.روحم از جسم فاصله می گرفت.در تاریکی به دنبال دستان او می گشتم ولی هرچه تلاش می کردم از من دور می شد.به مانند حجم سفیدی بر جا مانده بودم. صداهای اطرافم رنگ می باخت و خنده های دخترم کمرنگ می شد.به روشنایی نزدیک شده بودیم کاش می شد بدوم. او روی زمین افتاده بود هر چه فریاد می زدم که تسلیم نشود و روشنایی را نشان می دادم ولی او گنگ بر جا مانده بود.از کیفم خرگوش پارچه ای را بیرون آوردم هنوز بوی دخترم را می داد. چشمانم تار می شد و اطرافم در مه سیاهی فرو می رفت.پشت سرم پر از قطره های خون بود و تا نزدیکی پاهایم می رسید . قبل از آن که رنگ ها در ذهنم از بین برود بار ديگر به درختان شاه بلوط فکر کردم .





برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه
سايه درختان
شعري مي خواندم از بلاگا ديميتروا با نام سايه درختان،تلخ بود و گزنده. خيلي دلم مي خواست تا بتوانم شعري در وبلاگم بگذارم تا اندكي خنده و خوشحالي بر لبان خواننده ها بياورد ولي نيافتم.اگر كسي شعري با چنين نشانه اي دارد برايم بفرستد.
اين شعر به كسي تقديم نشده، من آن را با اجازه شاعر به درختان قطع شده تقديم مي كنم.

درختان را تبر مي زنند
در شهر من
سايه درختان را تبر مي زنند.
نخست زبان هاي پر برگشان را مي برند
براي ساكت كردن صداشان.
سپس شاخه ها شان را
دستان شان را از شانه يك به يك قطع مي كنند
براي در هم شكستن مقاومتشان .
بي شاخ و برگ از خشم به خود مي پيچد درخت .
مشتي بسته را مي ماند بي انگشتان دست
چه آسان فرو مي غلتد بر زمين،درخت بي دفاع.
پرنده ها را گو باز نگردند به شهر من،
آشيانه هاشان را نخواهند يافت.
بيست و يكم آذرماه هشتادو هشت

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه
چرا هيچ كس و هيچ چيز جاي خود نيست!

وقتي سياست در زندگي،هنر و ناني كه مي خوريم رخنه مي كند نتيجه اي جز اين كه همه كس را همه جا ببينيم نيست.مدت هاست مي خواهم درباره معضلي كه به وادي هنر رسوخ كرده و با گذشت زمان آنرا به ورطه نابودي كشانده بنويسم.
براي كساني كه هنر را به مثابه هنر مي بينند و هميشه سعي كرده اند خود را از مافيايي كه گريبان هنر را گرفته دور بمانند پرداختن به رشته مورد علاقه شان خيلي سخت است،چرا كه هر صنفي تعدادي را دور خود جمع كرده و همه گروه به مانند قانوني بي هيچ تبصره عمل مي كنند و اگر بخواهي وارد آن جمع بشوي يا بايد به مانند آنها باشي و تفكر كني و يا در حاشيه كار كني و اگر هم هنري كه ارائه مي كني خوب باشد به عنوان حاشيه نشين باقي خواهي ماند تا روزي كه اين طلسم شكسته شود.
از سينما،عكاسي، موسيقي و كاريكاتور گرفته تا داستان نويسي و شعر؛ همه به اين سنگ چيني دور خود تا ديوار كشي آلوده شده اند.چيزي كه دل آدم را به درد مي آورد اين است هر كس كه در رشته اي به نامي رسيد خود را در تمام زمينه ها به چالش مي كشد. آيا واقعا ارزش هنر به قدري نزول كرده كه بتوان بدون هيچ تفكري و فقط به خاطر سرگرمي بدان پرداخت و اگر در همان چند قدم اول نامت را به جايي بالاتر نرساند آنرا كنارگذاشت. به مانند مد كه هر روز رنگ عوض مي كند تو هم هنر را به هر سو بكشي بدون هيچ نتيجه اي.
پس چرا اينهمه هنرمند نتوانسته اند رسالت هنر را به جا بياورند و آنرا براي مردم تبديل به فرهنگ كنند. در كشوري كه آمار فيلم ديدن و كتاب خواندن به قدري پايين است كه به هر نوشته و تصويري هنر مي گويند.
در اين قسمت نياز دارم تا وا‍‍ژه سياست را وارد كنم تا دليل بر اين موضوع كه غير از نام چند نفر كه هر روز تكرار مي شوند و حتي به جايي رسيده كه سعي مي كنند بينال و جشنواره هايي كه در كشور هاي خارج برگزار مي شوند را از ديد هنرجويان و كساني كه در اين زمينه فعاليت مي كنند دور نگه دارند .پس رسالت هنرمند بودن كجا رفته؟
مگر جز اين است كه هنرمند سعي مي كند در وهله اول كشور خود و بعد دنياي اطرافش را تغيير دهد و فرهنگ كشور را بالا ببرد.
چرا در نوشته ها و تصوير هايمان به صلح مي پردازيم ولي هنوز نمي توانيم آنرا براي ديگران به ارمغان بياوريم؟
تا زماني كه قصه به همين منوال باشد نبايد انتظار داشته باشيم ديگران ما را قبول كنند و هنر ما را ارج نهند؛چرا كه ما در درون خود با هم به نزاع مي پردازيم و هر روز مي خواهيم خود را جلوتر از ديگران بدانيم. نوشته ام را با جمله معروف جيم واليس تمام مي كنم.
قبل از آنكه به تغيير دنيا بپردازيم خود را تغيير دهيم.
هفده آذر هشتادو هشت

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه
نگار تقي زاده
به زودي داخل چشماني كه خالي شده اند
پرندگان لانه خواهند كرد.
به زودي دستاني كه خود را جا گذاشته اند
به تن هاشان برخواهند گشت.
به زودي در امتداد پاهايي كه قطع شده اند
جوانه هاي كوچك سبز خواهند شد.
به زودي...

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه
مرگ در می زند

این روزها شاید به واژه مرگ بیش از دیگر چیزها فکر می کنیم.مرگی که زمانی برای خود جایگاهی داشت این روزها چه آسوده می آید و می گذرد بی آنکه به مانند گذشته سوگوارمان کند.انگار دیگر آستانه مرگمان پرشده.
وقتی به تضاد و تناقضی که اطرافمان را احاطه کرده می اندیشم حتی فیلم هایی با سبک سورئال ساده تر از زندگی امروزه مان به نظر می رسد.
کتاب های مائو را می خوانیم به آهنگ هایی که در ستایش چه گوارا ساخته شده گوش می دهیم و در پس زمینه آن تصاویری با بازیگران واقعی در خیابان ها و چهارراهایمان نقش ایفا می کنند. بعد سکوت می شود و در سکوت منتظر روزهای دیگر می مانیم. داریم سبک دیگری اختراع می کنیم که شاید فراسورئال نام داشته باشد.
این روزها در خیلی ها را مرگ به صدا در آورده،مرگ هایی که هنوز نمی دانیم با آنها چه کنیم.قصه آیا بگوییم یا نگوییم در میان است.
در این میان هنرمندانی از نزد ما رفته اند.پرویز مشکاتیان،مهدی سحابی،امیر قویدل،مسعود رسام و
هنرمندان بی شماری که نام آنها را می دانیم و نمی دانیم.
نوشته شده توسط نگار تقی زاده/بیست آبان هشتاد و هشت

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

در اين روزهايي كه اينگونه سنگين مي گذرند و توان نوشتن درباره آنچه كه واقعيت دارند از انسان سلب مي شود تصميم گرفتم مراكز خيريه اي را معرفي كنم كه با تعدادي از آ نها به همراه همسرم در ارتباط هستيم.اميدوارم روزي برسد كه تمام مردم دنيا به صلح واقعي و حقيقي برسند.
1-آسايشگاه و بيمارستان بابا باغي
اين مركز در منطقه آناخاتون تبريز واقع شده و از افراد مبتلا به بيماري جذام نگهداري مي كند. شايد بيشتر مردم درباره جذام اطلاعي نداشته و يا باور اشتباهي در مورد اين بيماري داشته باشند ولي خوشبختانه جذام ريشه كن شده و كساني كه در اين مركز نگهداري مي شوند يا سالمند محسوب مي شوند يا به دليل مشكلات عمده هنوز در بابا باباغي ماندگار شده اند. (مطلبي درباره جذام خانه وسفري كه به آن جا داشتم در روزهاي آتي در وبلاگ خواهم نوشت). مشكلاتي كه مركز دارد عبارتند از:مشكلات مالي ادامه تحصيل فرزندان،اشتغال فرزندان
بيكار،تعميرات اساسي ساختمان ها مسكوني.
شماره حساب مركز90018 بانك صادرات شعبه باغ گلستان تبريز كمك به مجذومين جهت دريافت كمك هاي نقدي و انبار واقع در اين مركز براي دريافت كمك هاي نقدي و غير نقدي اعلام آمادگي مي نمايد.
تلفن بابا باغي با پيش شماره0411: 2692332- 2692322
فكس:2692320


2-مركز توانبخشي معلولين نمونه
اين مركز عهده دار نگهداري از هزار معلول ذهني(تربيت پذير،آموزش پذير و ايزوله) دختر و پسر در گروه سني چهار تا سي و پنج سال مي باشد؛كه به تناسب جنسيت و ميزان بهره هوشي درشش بخش پسران و پنج بخش دختران و چهار بخش ايزوله فعاليت مي كند.
دفتر مركز نمونه:جاده قديم كرج(كيلومتر 11)سه راهي شهريار بعد از سعيد آباد به طرف حسن آباد.
تلفن:3-2275271 با پيش شماره 0228
سايت مركزنمونه:
www.ghaem.org
info@ghaem.org

3-بيمارستان و موسسه خيريه حمايت از كودكان سرطاني(محك)
موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان، محک؛ به عنوان یک سازمان غیردولتی- غیر انتفاعی در سال۱۳۷۰ (۱۹۹۱) تاسيس شد و از آن زمان تا کنون با هدف اصلی حمایت از کودکان مبتلا به سرطان و خانواده های آنها فعالیت می کند.
آدرس دفتر مرکزی: اقدسیه-جاده لشگرک(اتوبان ارتش)- بلوار اوشان، بعد از بیمارستان 505 ارتش-خیابان جنت، بلوار محک،مجتمع بیمارستانی- رفاهی محک ( بیماران سرطانی)
تلفن تماس:7- 22490544 - 22451414
فکس: 22445454
سایت:
www.MAHAK-CHARITY.ORG
ایمیل:INFO@MAHAK-CHARITY.ORG
شماره حساب 75/2222بانك سپه،شعبه چيذر،كد1351

4-سازمان مللل متحد برنامه جهاني غذا(WFP )
برنامه جهاني غذا بزرگترين سازمان بشر دوستانه در دنيا و آژانس پيشگام سازمان ملل متحد در چاره يابي براي معضل گرسنگي است.اين سازمان براي مصدومان بلاياي طبيعي و جنگ غذا ارسال مي كند.در سال 2007 به حدود 86 ميليون انسان گرسنه غذا رسانده است.اين سازمان قصد داشت در سال 2009 به 108 ميليون نفر در 74 كشور دنيا كمك هاي غذايي برساند.
دفتر برنامه جهاني غذا در ايران
تلفن:22863211-22863499
حساب بانكي:بانك تجارت،شعبه اسكان،كد033
شماره حساب:0115694456
سايت سازمان برنامه جهاني غذا:WWW.WFP.ORG
براي خريد آنلاين محصولات برنامه جهاني غذا به آدرس اينترنتي
www.efeh.comمراجعه نماييد.

5-مجتمع خدمات بهزيستي شيرخوارگاه و نوباوگان آمنه
اين مجتمع وظيفه نگهداري و حمايت از كودكان بي سرپرست از شيرخوار تا سن دبستان را به صورت شبانه روزي عهده دار مي باشد.
آدرس مركز:خيابان ولي عصر،بالاتر از ميدان ونك،كدپستي:1996616114
تلفكس مديريت:88662999
تلفكس مشاركت هاي مردمي:88779400
شماره حساب 105010بانك ملت شعبه شهيد فياض بخش كد 62182
نام صاحب حساب:شوراي مشاركت هاي مردمي با بهزيستي شهرستان شميرانات(جهت شيرخوارگاه آمنه).

6-موسسه خيريه مهيار (NGO)
اين موسسه با همكاري انستيتو كانسر ايران آمادگي دارد تا دست همياران نيك انديش را براي برچيدن مانع فقر
از سر راه سرطان به گرمي بفشارد.
آدرس:تهران،بلوار آفريقا،خيابان شهيد رحيمي،پلاك 33 تلفن:22037996
سايت موسسه مهيار: www.mahyar-charity.org.ir
شماره حساب 8-651-810موسسه خيريه مهيار بانك پارسيان (شعبه بلوار آفريقا)
ده مهر 88

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه
افسانه اي به نام جومونگ

اين روزها اتفاقات و حوادث كم نيستند كه هر كدام تبديل به افسانه يا اسطوره بشوند.
شنيدن و ديدن وقايع اخير به مانند افسانه اي مي ماند كه در كتاب هاي تاريخ نوشته و خوانده مي شود. اگر فرض كنيم زمان آن ها ديگر سپري شده و كتاب ها خاك خورده؛سخت در اشتباه هستيم.تاريخ گذشته بار ديگر تكرار مي شود.
در ميان راه هاي سياه و افكار دود گرفته افسانه اي رشد كرده به نام جومونگ.
جومونگي كه رهبر شده، امور را به دست گرفته و مخاطب را به هر سو مي كشد.
گاهي با خود مي گويم اي كاش جومونگ يك تخيل بود؛ ولي نه.
جومونگ ها وجود دارند و ادامه پيدا مي كنند. هر چه بيشتر مي شوند و تكثير مي يابند چراغ هاي اميد و روشنايي كم رنگ تر مي شوند.
جومونگي كه شايد نداند به خاطر از دست ندادن سكانس هايش كودكي چهار ساله در تاريكي از ترس و وحشت جان باخته و يا نگهباني به علت غفلت بره هاي خود را از دست داده.
آيا بايد در انتظار بنشينيم تا ببينيم جومونگ ها چه چيزهايي را از ما خواهند گرفت؛و چرا هيچ وقت هيچ افسانه اي، نداشته هايمان را به ما پس نداده است؟
نوشته شده توسط نگار تقي زاده / دوازده شهريور هشتادو هشت

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه
نوشتن در اين روزها خيلي سخت است.زماني كه تصميم به نوشتن مي كني هزاران موضوع پر از گره در مقابلت ظاهر مي شوند و تو نمي داني به كدام مسئله بپردازي.
روزها را در سكوت پر تلاطم مي گذرانم؛وقتي از بزرگان نا اميد مي شوم به كودكان پناه مي برم.
جمله يك دختر دوازده ساله كه در دفتر خاطراتش نوشته بود با عث شد تا يكي از گره ها باز شود.
-وقتي غمگين هستم احساس مي كنم به مانند غنچه اي هستم كه دلش نمي خواهد باز شود.
ما هم غمگين هستيم ولي مي توانيم به مانند اسماء و ضحي از پس سياهي ها نقاشي هاي رنگي بكشيم؛ خود و ديگران را شاد كنيم.
تنها دليل نقاشي هاي پر از رنگ اميد است. اميد به پيروزي و شادي كه در انتظار آن هستيم.
نوشته شده توسط نگار تقي زاده/ده شهريور هشتاد و هشت
نقاشي ها به ترتيب ضحي پسران و اسماء مير اسماعيلي



برچسب‌ها:

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
مانند سا ل هاي گذشته شب دوشنبه در توانبخشي نمونه ميهمان بچه ها بوديم. من و چند تن از دوستانمان در مسيري كه از تهران فاصله مي گرفتيم درباره حوادث اخير صحبت مي كرديم. هر چه مي خواستيم از اتفاقاتي كه افتاده بود دور شويم انگار نمي شد.از تهران دور مي شديم ولي ديده ها و شنيده هايمان از ما جدا نمي شد و در وجودمان سنگيني مي كرد.
وقتي وارد توانبخشي شديم. صداي موسيقي همراه خنده بچه ها به گوش مي رسيد. لباس هاي رنگي و شادشان را به تن كرده و در انتظار ميهمانان بودند.در اين روزها به وجود آنها نياز داشتي. جايي كه مي دانستي از پاكي سرشار است و مي تواني حتي براي چند لحظه خود و افكارت را رها كني.همراه آن ها سرود بخواني و از تماشاي آتش بازي لذت ببري.هر چه وقت مي گذشت و به نصفه هاي شب مي رسيد مي دانستي كه دوباره به شهر باز خواهي گشت با فضاي سنگينش.
چه قدر دلم مي خواست رنگ هاي سبز و آبي و نارنجي فشفشه ها در سرتاسرآسمان تهران بدرخشد و من همراه مردمم سر به آسمان برداريم و لبخند بر لبانمان نقش ببندد.
نوشته شده توسط نگار تقي زاده ،بيست و نهم تيرماه هشتادو هشت/عكاس :جواد آتشباري







برچسب‌ها:

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه
به پيش پر مي كشيم و
به پس مي نگريم.

چه بهشتي بود!
چه جهنمي بود!

مردم ميهن من
آينده را مرور مي كنند.
شعر:آندري وزنسنسكي

برچسب‌ها:

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

قاصدک!
هان، چه خبر آوردی؟
از کجا،وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی،اما،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری،باری
برو آن جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن جا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو،دروغ
که فریبی تو،فریب.
قاصدک!هان،ولی..آخر.. ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام،آی!کجا رفتی؟آی..!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی،جایی؟
در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.
شعر:اخوان ثالث

برچسب‌ها: